۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

های ای آرزوهای نیامده



کاش روزی

روی تقویم

روبروی تمام روزهای سال بنویسیم : روز انسان 

بعد بی هیچ قید مضحکی از رنگ و نژاد و جنس

تبریک بگوییم بهم 

کاش



۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

کارتون - 2




کارتون از پاول کوژینسکی - Pavel Kuczynski

اهل لهستان که باشی هنوز زخم عمیقی در اعماق وجودت احساس می کنی دهانت مزه ی زهر می گیرد وقتی از جنگ بشنوی  حتی اگر 30 سال بعد تمام شدنش به دنیا آمده باشی. چه فرقی می کند؟ 

تلخ است این بازدید گاه و بیگاه به دورانی که هیچ چیز ارزان تر از انسان نبود 

خطابه ی ضد جنگ نمی نویسم - دوران جنگ را هم درک نکردم و علاقه ای به درکش ندارم ولی امثال کوژینسکی را خوب درک می کنم اوهم از نسل پس از جنگ است - گیرم نسل سوم -
گرچه کشور من بلای هولناک لهستان را تجربه نکرده اما جنگ،جنگ است به همان تلخی به همان بی رحمی به همان شمایل کریه

باید هم جنگ درصد قابل توجهی از کارتون های تلخش باشد
باید هم چکش به دست دور بیفتد در اذهان خواب گرفته ی مردم و حاکمان که مبادا خواب بمانند و دیوانه ی دیگری جهان را به جنگ بکشد

تصویر خود گویاتر از هر حرفی ست

بگذار زنده یاد قیصر عزیز بنویسد:

شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ :

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

که بر جنگ


پ.ن 1 : می خواهم از این به بعد در یک قسمت جداگانه به کارتونیست ها و آثارشان بپردازم . هدف اولیه بی شک برای آشنا کردن هست.
کارتون ها و بطور کلی آثار بصری ، هنرهایی هستند که درگیر ضعف های لاینحل زبانی نیستند و بنابراین هم از نظر مفهوم منتقل شده عمیق تر و از آن مهم تر، " امانت دار تر" هستند و هم مرزها را بی دغدغه و بسرعت زیرپا می گذارند.

پ.ن 2 : هرچه زیر عکس ها می نویسم نظر و تحلیل شخصیم هستند و بدیهی ست که تابع زمان نوشتنش باشد. سعی می کنم با مطالعه ی بیشتر تحلیل هایم را از حوزه ی سلیقه ی شخصی به سمت چارچوب های اصولی تر ببرم.


۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

سردرد شناسی !


26 امین سال زنده گیم را دارم می گذرانم و هنوز به معنای دقیق نمی دانم سردرد چیست و به چه محدوده ای از نشانه ها و دردها ، می گویند سر درد؟

دو حالت که بیشتر ندارد

حالت اول اینکه  من هیچ وقت علائم، نشانه ها و دردهای ذکر شده را - که به طرز عجیبی سلیقه های شخصی درش موج می زند - لمس نکردم و هیچ وقت سردرد نشدم و تمام این همه که نوشتم و غر زدم همه تو خالی و پوچ و وهم بوده

حالت دوم هم اینکه چنین مواردی آنقدر جزو فعل و انفعالات طبیعی سرم بوده که تبدیل به عادت شده و اصلن نمی توانم تمایزی قائل باشم

یک حالت دیگری هم هست که بخاطرخودخواهی حادی که دارم ردش می کنم و آن اینکه اصلن معنای دقیق کلماتی مانند درد ، سر و... را نمی فهمم اصولا

که البته همانطور که گفتم رد می شود دیگر.

خلاصه که اگر جسارت نیست آستینی بالا بزنید و نادانی را از جهلش به در آرید

پ.ن : با تشکر قبلی


مصنوعی


نمی دانم از افراط در تعارف کردن هاست  یا عادت به انجام یک پکیج ثابت از اعمال و رفتاری که اگر انجامش بدهیم بهمان می گویند یک انسان نرمال اجتماعی . هرچه که هست حالم را بهم می زند این روابط روز به روز مصنوعی تر شده

جوری شده که دیالوگ ها را حدس می زنم از قبل و خدا می داند چه ذوقی می کنم وقتی کسی حتی شده به تغییر لحن ، قدری رنگ بزند به این رنگ و رو رفته های تکراری. اینقدر در نقش هامان فرو رفتیم و اینقدر جوری شدیم که مقبول بقیه واقع شویم که یادمان رفته انسانیم و به کنایه گزنده ی حسین پناهی : " شعور همه آفاق " !!

خسته ام از این مصنوعی بودن های مدام


۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

یک عذرخواهی از آقای زیبا کلام



اولین و آخرین باری که آقای زیباکلام را دیدم مصادف بود با تنها سه شنبه ای که با هزار مصیبت توانستم سرکلاس های درس استاد شفیعی کدکنی عزیز حاضر شوم. از مقابل دانشکده ی علوم سیاسی می گذشتیم که یکباره زیباکلام را دیدم که با چند کتاب قطور در دست درحال خروج است. یادم هست تک تک ثانیه های آن لحظه ی کوتاهی را که با نگاه زیرزیرکی م دنبالش کردم تا پشت سرم قرار گرفت.

آن روزها بحث مدعیات زیباکلام در مناظره های با موضوع نفت در شبکه ی 4 حسابی داغ بود. شده بود تنها مخالف ایدولوژی و استنباط حاکمیت و اکثریت فهم عمومی جامعه. قائل بود به اینکه رضاخان هم فایده های قابل توجهی برای کشور داشته و صریحا روی مواضعش ایستادگی می کرد. یادم هست که بعد این ملاقات غیرمستقیم و کوتاه ، ذهنم درگیر همین مسائل شد.
من اما ذهنم درگیر برچسب های سفید و سیاه بود و در سیطره ی تاریخی که خوانده بودم و هنوز سونامی بینش شکاک و خاکستری به این قسمت از داشته های ذهنم نرسیده بود. همسو و همراه جریانی بودم که اکثریت قریب به اتفاق افکار عمومی و حاکمیت را در بر داشت و براحتی هرچه تمام تر قضاوت می کردم و برچسب سیاه می زدم بر گفته ها و ادعاهای زیباکلام هرچند که اذیتم می کردند و قلقلکم می دادند فکت های تاریخی که ارائه میکرد اما خب توجیه گر قابل تری از حالایم بودم آن روزها

هر چه که گذشت زیباکلام شخصیت قابل احترام تری برایم شد و این همزمان بود به رسیدن سونامی که آرامش خاطر را برای همیشه از ذهنم ، با خودش برد.

تا همین حالا که زیباکلام یکه و تنها جور انفعال جریان غرغرو ی روشنفکری ایران را می کشد و فعال تر از همیشه شده در عین حالی که از صراحت گفتارش لحظه ای کم نشده است.

تا همین حالا که شده وجدان بیدار روشنفکری

تا همین حالا که یک عذرخواهی بزرگ به او بدهکارم.

دیدن این لینک را صمیمانه به شما پیشنهاد می کنم و همینطور مراجعه ی توامان به سایت رسمی دکتر زیباکلام را



کارتون - 1


کارتون اول از " آنخل کاربو " * ی اهل هاوانای کوباست که در حال حاضر در مکزیکو سیتی زندگی می کند و حدود 120 جایزه ی بین المللی را از آن خود کرده است و از نویسندگان و هنرمندان ملی کوبا محسوب می شود.

کاربو بر خلاف هم وطنش " هرناندز (آرس) " ، کمتر به مسائل سیاسی و با توجه به جو غالب حاکمیت کوبا - ضد امپریالیستی - می پردازد و اکثر آثارش را اگر در اینترنت جستجو کنید به مسائل انسانی تر و لاجرم عمیق تر از مسائل سیاسی می پردازد.
شاید دلیل زندگی ش در میکزیکو سیتی هم به چنین رویکردی نامرتبط نباشد.

این کارتونش را اما عمیقا دوست دارم. یک حس مشترک جهانی درش وجود داشته باشد انگار
تنهایی های روز به روز بیشتر شده ی انسان معاصر و مدرن !
تنهایی انسانهای بی سر و دست رو دست گذاشته ی منفعل و ناچار !
و پارک هایی که فقط نیمکت شان مانده ست و سبزی چمن شان.

سویه ی کارتون ، سویه ی عامی ست که تقریبا همه فهم هم از آب در آمده و انگار توانسته زبان مشترکی باشد از یک رنج مشترک انسانی ، فارغ از هر نوع از عوامل تمایز بخش.

حالا دیگر تمدن روز به روز ، بیشتر و وحشیانه تر به آرزوهای ما حمله می کند. آرزوهای سطحی و بدیهی شبیه داشتن یک خانواده ، که تا همین 60-70 سال گذشته ، تنها و تنها با گذشت زمان و رسیدن "وقتش" - به وقوع می پیوست اما....

من اگر جای کاربو بودم بی سر بودن انسان روی نیمکت نشسته را ، به این ربطش می دادم که چنین تنهایی ها و رنج هایی جنسیت بردار نیستند

* : Angel BOLIGAN CORBO

پ.ن 1 : می خواهم از این به بعد در یک قسمت جداگانه به کارتونیست ها و آثارشان بپردازم . هدف اولیه بی شک برای آشنا کردن هست.
کارتون ها و بطور کلی آثار بصری ، هنرهایی هستند که درگیر ضعف های لاینحل زبانی نیستند و بنابراین هم از نظر مفهوم منتقل شده عمیق تر و از آن مهم تر، " امانت دار تر" هستند و هم مرزها را بی دغدغه و بسرعت زیرپا می گذارند.

پ.ن 2 : هرچه زیر عکس ها می نویسم نظر و تحلیل شخصیم هستند و بدیهی ست که تابع زمان نوشتنش باشد. سعی می کنم با مطالعه ی بیشتر تحلیل هایم را از حوزه ی سلیقه ی شخصی به سمت چارچوب های اصولی تر ببرم.




۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

برای نمایش ویتسک



اواسط نمایش بود ، فرمانده انگار که از دل داستان بیرون پریده باشد ، زل زد به ما

( با شمام ، شمایی که دستت زیر چونه ت ئه ، شما خوبی – شمایی که پیراهن راه راه تنت کردی ، شما خوبی - .... نه نه همه تون بدید – فقط من خوبم فقط من خوبم )

و بعد با همان قاه قاهی که وقت باریدن باران ش ، به زیرزمینش برگشت ، به درون داستان

دقیقا همان وقتی بود که شاید اکثرمان شروع کرده بودیم به قضاوت ، به سرزنش و سرتکان دادن به ویتسک، موجود ضعیف و بی سروپایی که ناتوانی اش انگار روی اعصاب راه می رود . بعد لابد خودمان رو می گذاشتیم جای او و با پروفسور و فرمانده و مرد اسکیت باز و حتی ماریا ، درگیر می شدیم ، دادی می زدیم و دعوایی می کردیم بلکه دلمان خنک شود ، بلکه انتقام روحیه ی جریحه دارمان را بگیریم. بعد برگردیم و زل بزنیم به ویستک که دیدی؟ که فهمیدی؟ که یاد گرفتی؟

درست در گیر و دار همین حال ها بود شاید که اینطور فرمانده سیلی مان زد !! و این شاید شروع دیگری بود بر یک پایان – شروعی برای آنها که صورتشان از درد سیلی درد گرفت و بیایید بگذریم از آنهایی که ضد ضربه و عادی !! ، تا انتهای فیلم قضاوتشان را کردند.






دیالوگ ها شعاری بود و نمادی ، درست مثل صحنه.

سطل شده بچه ی خوش خنده و سرزنده ی ماریا و ویتسک، درست خواندید ، سطل 

نمی دانم شاید چون محفظه ای خالی را نشان می دهد که آماده ی پذیرش هر نوع آبی هست از زلالی رود و باران تا کثیفی لجن و مرداب و تا قرمزی خون و جنایت و انتقام ( صحنه ی اخر نمایش) . کار سطل آب کشیدن است ، آب کشیدن از حوض ، از چاه ، شاید که بی هوا نیمه شبی باشد و ماهی هم در آب و ما آب ماه دار را کشیده باشیم شاید هم ....

هرچه که هست سطل است دیگر سطل. می شود محل تجمیع قطره های باران ناخواسته ای که از سقف توو آمدند یا بشود فرودگاه پوزه ی اسب و سگ و گاو تا تشنه نمانند می شود اصلن تویش آبی هم نباشد – ابزار بریزند یا نعل اسب یا شیر گاو یا هر چیز دیگری ... آدم چه می داند؟

صحنه شده نیم دایره ای با دو درب خروجی در دو انتهای قطرش، که از هر طرف بیرون بروی از طرف دیگر وارد می شوی

راه گریزی نباشد انگار.

نیم دایره ست با دو لبه ی مسطح – آرامش گاه های موقتی برای همه و البته دائم برای فرمانده هان و پرفسورها که هیچ گاه پای بر این نیم دایره ی پر اضطراب بی ارام نمی گذارند ، مگر روی کول نمونه های ازمایشی شان

اهالی ارامش اند و زیر زمین . هر کسی هم که هم داستانشان شود با خود به زیر زمینی می برند امن تر از اضطراب دوار! همه را جز ویتسک . باید هم نرود ، اخر جایگاه ویتسک نه زیر زمین که روی ماه است نه به قاه قاه که به اشک
زمین و زیر زمین امنش مبارک انها که نظامی گری را مسخ کردند ، یادشان رفته ماه ، با این که دلشان برای باران تنگ شده اما پوشالی ست ، با شلاق زدن و خود زنی درست بشو نیست ، دوران مسیح ها تمام شده دیگر که پاک شدن مصائب را به گردنش بیندازیم و وجدانی تازه کنیم، اشکال از چشم هایی ست که برای ماه تنگ نشده ، نگریسته ، چشم هایی که کورند – مبارک آنها که علم را زنجیر هایی کردند بر پای انسان تنها و درمانده ، زنجیر هایی که بوی گند تازگی می دهد و دوام.

هوم !

چرا هیچ کدام مان نپرسیدیم چطور شد ماریا به آن مرد اسکیت سوار خوش زرق و برق دل بست؟ چه بر سرمان آمده که بدیهی از کنارش رد می شویم؟ ما ماریا های دنیای واقعی نیستیم که عشق را به لجن پول و مقام کشیدیم؟

ویتسک اما تنها انسان شریف و بی عرضه ی نمایش بود. سوت نمی توانست بزند حتی ، به ساز زور و زر می رقصید،می چرخید می نشست بر میخاست ، توی شیشه ی ای که گفته اند می شاشید حتی ! اما شریف بود حتی از همزادش هم شریف تر. همزادی که چند بار شمشیر دستش داد و او انداخت – همزادی که پشتش به ماه بود و او ولی محو در ماه !
همه ی ما نگاه مان به شمشیر بود و ویتسک و ماریا و همزاد اما

اما

اما


فقط نگاه ویتسک بود که به ماه بود.


پ.ن : هر کس که ویتسک را دید خیلی به سوال های عمیق درونش باید جواب پس بدهد حالا حالا ها و من از همه بیشتر!