۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

لرز


نمی شود خسته نبود. لرز گرفته ام آن هم چه لرزی . لرز قبل زایش 
نوشتن سخت ترین زایش دنیاست بی آنکه بشارتی داشته باشد از بهشت یا بخشوده شدن بی آنکه تحویلت بگیرند و لی لی به لالایت بگذارند بی آنکه بتوانی بعدش یک دل سیر ناز عرضه کنی و سر خریدنش دعوا باشد بی آنکه ببرندت حمام !

اولش فقط ویار می کنی گاه و بیگاه ، درست وقتی روبروی چند آدم جدی به مصاحبه نشستی یا در بحرانی ترین لحظات خواب که حتی بودنت را هم فراموش کردی ولی این خواستن لجوج را هرگز
بعد زیادتر می شود آن قدررر که حس می کنی درد داری بدجور هم درد داری و بعد هم فرقی نمی کند کجا باشد و تو چقدر از عنصر غریبی به نام حیا در وجودت ذخیره کرده باشی ، قصد به دنیا آمدن و موجود بودن می کند به همین سختی !
آن قدر در سرت داد می کشی و آن قدر ذره ذره ی بودنت به اشک می افتند و خیس می شوند که انگار زحمت حمام بعدش را هم خودش دارد می کشد این بچه ی ناخلف عزیز
بعد بیرون می آید از هر کجایی که دوست داشته باشد اما دردناک ترینش وقتی ست که دلش بخواهد تکه تکه شود و بیرون بیاید که وای به روزگارت آن وقت
بعدش باز شروع می کنی به لرزیدن 
باز 
دوباره و دوباره و دوباره.

پ.ن : کاش کسی داشته باشی که بعد این همه زایشی که قرار هم نیست عادی شوند یا مجاری فکرت راه گشادتر شدن را پیش بگیرند ، در آغوشش تمام لرزهایت را گریه کنی


۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه

بهانه برای فکر کردن - 1


لطفا وقت بگذارید و بخوانید :


  • «تعبد» قوام دینداری است، دینداری غیر متعبدانه محال است و پارادوکسیکال است. هر دینداری باید به سخن کس یا کسانی بی چون و چرا التزام داشته باشد.معنویت متعبدانه نیز پارادوکسیکال است. تفاوت دینداری و معنویت این است که دینداری اگر تعبد نداشته باشد، دینداری نیست اما معنویت اگر متعبدانه باشد، معنویت نیست. البته این بدان  معنا نیست که یک انسان معنوی سخن بنیانگذاران هیچ دین و مذهبی را قبول ندارد منتها این سخنان را متعبدانه قبول ندارد. هر آدم معنوی نه فقط حق بلکه وظیفه دارد سخنان بنیانگذاران همه ادیان و مذاهب جهان را بشنود و هر کدام را که با عقل و وجدان اخلاقی اش سازگار بود، بدان التزام عملی و نظری داشته باشد،  بنابراین از این سخن این گونه بر نمی آید که یک انسان معنوی به سخنان بنیانگذاران و ادیان جهانی اعتنا ندارد بلکه آنها را از سر تعبد قبول ندارد.پس محال نیست که یک انسان معنوی آموزه های دین را بپذیرد. یعنی من می توانم انسان معنوی باشم و عشاءربانی به جا آورم و اما اگر پذیرش این روزه را از سر تعبد بپذیریم، من را انسان متدین می کند و نه انسان معنوی
  • معنویان دارای یک اصول مشترک فرآیندی هستند، منظور این است که این پروژه محتوا کمتر دارد تا صورت. به عنوان مثال؛ یک توصیه می گوید با دیگری چنان رفتار کن که خوش داری دیگری با تو آن رفتار را کند یا یک توصیه دیگر که می گوید راست بگو. توصیه دوم انگشت بر روی یک کار خاص گذاشته است و گفته که با هر کسی در هر وضع و حالی و در هرمکانی باید راست بگویی اما توصیه اول انگشت روی هیچ کار خاصی نگذاشته است. اگر خوش داری به تو دروغ بگویند، دروغ بگو که به این می گویند توصیه فرآیندی. این فرآیند اگر به راست گفتن انجامید، راست بگو اگر همین فرآیند به دروغ گفتن انجامید دروغ بگو. من امروز از این تعبیر می کنم که توصیه دوم انگشت روی فرآورده خاصی گذاشته اما توصیه اول انگشت بر روی هیچ فرآورده ای نگذاشته است.قدما این را به تعبیر دیگری استفاده می کردند و می گفتند توصیه دوم؛ توصیه مادی است یعنی به یک ماده خاصی توجه کرده است اما توصیه اول توصیه صوری است یعنی صورت آن را گفته اما نگفته است صورت آن به چه ماده ای حتما باید ملحق شود. من معتقدم توصیه های معنویت؛ توصیه های فرآیندی هستند نه فرآورده ای.
  • آدم معنوی مانند یک دماسنج است. دماسنج هیچ وقت نمی گوید که من 10 دقیقه پیش میگفتم 17 درجه اما الان چگونه بگویم 18 درجه، در صورتی که دما در آن وقت 17 درجه بود، من هم 17 را نشان می دادم الان که دما 18 درجه است، من هم 18 را نشان دهم. آدم معنوی به نظرم به دنبال واقعیت ها چنان می رود که دماسنج در پی دما می رود.


گفتگوی مصطفی ملکیان با سایت شفقنا ست که می توانید اینجا (+) مصاحبه ی کاملش را بخوانید.


۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

شکوه


تو را با هر چه قیاس می کنم لطیف تری ... سعی بیهوده کرده باشم انگار

هرچه با پنجه های این ذهن الکن خاک مبهم مفاهیم را چنگ می زنم تنها تو را کنار لطافت می توانم نشاند. کاش لطافت ، مصدر بود آن وقت تا می توانستم صرفش می کردم برای تمام زمان ها ، آن وقت تو را می نشاندم روبروی تمامی شان
بر می گشتم عقب با معصومانه ترین دست های زنده گیم ، با همان دست های گچی  ِ پای تخته ی مدرسه ، با گچ قرمز ، یک علامت بزرگ تر ِ پر رنگ می گذاشتم طرف تو بعد می خندیدی ...  بعد می خندیدی ...

حرف کرامت انسان که می شود اما تمام تصوراتم را در شکوه غریبی غرق می کنی
حس می کنم از پایین به تجسم معظم چشم هایت خیره شده ام
حس می کنم تمام وجودم دارد تهی می شود از ترس . جان می گیرم ، دوست دارم فریادت بزنم
دوست دارم بی الایش ترین لحظات عمرم را بدهم برای پرستشت و لب های معصومانه ی زمان تولدم را برای بوسیدنت

برای انسان ماندن

بودن ت پشتوانه ست

برای تمام طبیعت ، تمام انسان ، تمام من


۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

های ای آرزوهای نیامده



کاش روزی

روی تقویم

روبروی تمام روزهای سال بنویسیم : روز انسان 

بعد بی هیچ قید مضحکی از رنگ و نژاد و جنس

تبریک بگوییم بهم 

کاش



۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

کارتون - 2




کارتون از پاول کوژینسکی - Pavel Kuczynski

اهل لهستان که باشی هنوز زخم عمیقی در اعماق وجودت احساس می کنی دهانت مزه ی زهر می گیرد وقتی از جنگ بشنوی  حتی اگر 30 سال بعد تمام شدنش به دنیا آمده باشی. چه فرقی می کند؟ 

تلخ است این بازدید گاه و بیگاه به دورانی که هیچ چیز ارزان تر از انسان نبود 

خطابه ی ضد جنگ نمی نویسم - دوران جنگ را هم درک نکردم و علاقه ای به درکش ندارم ولی امثال کوژینسکی را خوب درک می کنم اوهم از نسل پس از جنگ است - گیرم نسل سوم -
گرچه کشور من بلای هولناک لهستان را تجربه نکرده اما جنگ،جنگ است به همان تلخی به همان بی رحمی به همان شمایل کریه

باید هم جنگ درصد قابل توجهی از کارتون های تلخش باشد
باید هم چکش به دست دور بیفتد در اذهان خواب گرفته ی مردم و حاکمان که مبادا خواب بمانند و دیوانه ی دیگری جهان را به جنگ بکشد

تصویر خود گویاتر از هر حرفی ست

بگذار زنده یاد قیصر عزیز بنویسد:

شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ :

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

که بر جنگ


پ.ن 1 : می خواهم از این به بعد در یک قسمت جداگانه به کارتونیست ها و آثارشان بپردازم . هدف اولیه بی شک برای آشنا کردن هست.
کارتون ها و بطور کلی آثار بصری ، هنرهایی هستند که درگیر ضعف های لاینحل زبانی نیستند و بنابراین هم از نظر مفهوم منتقل شده عمیق تر و از آن مهم تر، " امانت دار تر" هستند و هم مرزها را بی دغدغه و بسرعت زیرپا می گذارند.

پ.ن 2 : هرچه زیر عکس ها می نویسم نظر و تحلیل شخصیم هستند و بدیهی ست که تابع زمان نوشتنش باشد. سعی می کنم با مطالعه ی بیشتر تحلیل هایم را از حوزه ی سلیقه ی شخصی به سمت چارچوب های اصولی تر ببرم.


۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

سردرد شناسی !


26 امین سال زنده گیم را دارم می گذرانم و هنوز به معنای دقیق نمی دانم سردرد چیست و به چه محدوده ای از نشانه ها و دردها ، می گویند سر درد؟

دو حالت که بیشتر ندارد

حالت اول اینکه  من هیچ وقت علائم، نشانه ها و دردهای ذکر شده را - که به طرز عجیبی سلیقه های شخصی درش موج می زند - لمس نکردم و هیچ وقت سردرد نشدم و تمام این همه که نوشتم و غر زدم همه تو خالی و پوچ و وهم بوده

حالت دوم هم اینکه چنین مواردی آنقدر جزو فعل و انفعالات طبیعی سرم بوده که تبدیل به عادت شده و اصلن نمی توانم تمایزی قائل باشم

یک حالت دیگری هم هست که بخاطرخودخواهی حادی که دارم ردش می کنم و آن اینکه اصلن معنای دقیق کلماتی مانند درد ، سر و... را نمی فهمم اصولا

که البته همانطور که گفتم رد می شود دیگر.

خلاصه که اگر جسارت نیست آستینی بالا بزنید و نادانی را از جهلش به در آرید

پ.ن : با تشکر قبلی


مصنوعی


نمی دانم از افراط در تعارف کردن هاست  یا عادت به انجام یک پکیج ثابت از اعمال و رفتاری که اگر انجامش بدهیم بهمان می گویند یک انسان نرمال اجتماعی . هرچه که هست حالم را بهم می زند این روابط روز به روز مصنوعی تر شده

جوری شده که دیالوگ ها را حدس می زنم از قبل و خدا می داند چه ذوقی می کنم وقتی کسی حتی شده به تغییر لحن ، قدری رنگ بزند به این رنگ و رو رفته های تکراری. اینقدر در نقش هامان فرو رفتیم و اینقدر جوری شدیم که مقبول بقیه واقع شویم که یادمان رفته انسانیم و به کنایه گزنده ی حسین پناهی : " شعور همه آفاق " !!

خسته ام از این مصنوعی بودن های مدام