‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصیت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصیت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اسفند ۳, دوشنبه

خداوند ِ خداوندان اسرار

هر روز که می گذرد بیشتر به این نتیجه می رسم که عمق روحی و فکری هر کسی نسبت مستقیمی با حرف هایی که برای نگفتن دارد

گاهی اوقات ذهن چموش تر شده ی این روزهایم، می رود حول و حوش ترکیب هایی که هویت شان گره خورده است در اینکه بروند گیر کنند لابلای شاخک های فکرت
شبیه همین ترکیب «خداوند ِ خداوندان اسرار» مولانا

یک راست تمام تمرکزت را نشانه می گرد حتی اگر غرق روزمرگی ها و معیشتت باشی و در حال رانندگی در ترافیک اول صبح آن هم با صدای جادویی همایون عزیز

اسرار - یعنی مجموعه ی نگفتنی هایی که کلاف سردرگم شده است در توبه توی ذهنم آن قدر که نمی دانم حجم و ابعادش چقدر است فقط این را می دانم که هست و باید تماما نگران و مراقبش باشم

خداوندان اسرار یا همان انسانهای بزرگوار و بلند طبعی که ناگفتنی بسیار دارند و عزیزند - می خواهد از سواد تهی باشند یا که نه - معیارشان چیز دیگری ست و در هوایشان می توانی یک دل سیر نفس عمیق بکشی

بعد می شود تعبیر مولانا : خداوند ِ خداوندان اسرار

یعنی قایل بودن به وجودی یا موجودی که خداوند تمام عزیزترین هاست و بعد دل بستن به او و بعد در توصیف او نفس کشیدن

نمی دانم واقعا اینجایش که می رسد احساس می کنم زیاده روی کردن برای نوشتن می رسد به جفنگ گویی !

خیلی وقت ها دوست دارم غوطه ور بشوم در همین مفاهیم و خودخواهانه لذت ش را برای خودم بگذارم


موسیقی می تواند هنوز تازه نگهت دارد ، همین هنوزی که از فضای انتخاباتی لعنت می بارد


۱۳۹۴ بهمن ۱۴, چهارشنبه

سانسور !

نشانه های روحی 
همین احساس خفگی های گاه و بیگاه ، همین سر دردهای ناخوانده ، همین خستگی های یکباره ...
همین ها نشانه هایی هستند که باید جدی شان گرفت 
نباید گذاشت که لبه تیز و حساس شان کند شود یا به درد های جسمی فروکاهیده شود
باید که بیدار نگاهش داشت و حتی قدرش را دانست 

در مواجه با همه ی شئون زندگی و هرکسی ، یک دیده بانی مستمر برای خودم کنار گذاشته ام
دیده بانی برای جلوگیری از سانسور 


۱۳۹۴ آذر ۱۶, دوشنبه

کلنجار

آدمی زاد کشش عجیبی دارد برای دیده شدن ، برای گفتن ، برای بروز دادن خودش
این کشش خیلی مواقع اذیت کننده هم می شود
اگر موقعیت فراهم نباشد ، اگر کسی برای دیدن و شنیدن دم دست نباشد یا خاص تر؛ کسانی که تو می خواهی نباشند
می شود رنج و می رود تا اعماق روحت
آنقدر روحت را می خورد که یکباره احساس خفگی می کنی
به سرت می زند که شروع کنی به بروز دادن خودت به هر قیمتی
حتی اگر طرفت همانی نباشد که باید
یا بدتر ! اصلا نفهمد چه عرضه کرده ای
یا بدتر از آن اصلا دوست نداشته باشد که به تو توجهی کند و خریدار عرضه جسورانه ات باشد

خیلی حس بدی است
خیلی از کتابها و سخنرانی ها ، فیلم ها و آثار هنری تا گفتگو ها و اظهار فضل های خفیف روزمره و لباس پوشیدن ها و عادت های کوچک ، ناشی از همین فوران احساس خفگی است
فورانی که از یک شکاف شخصیتی عمیق بیرون می زند

باید یکبار یا هر چند بار که واجب است بنشینی و تکلیف را با خودت روشن کنی
که عرضه می کنی که چه بشود؟ برای ارضای کشش لعنتی درونت است یا برای چیز دیگری؟

ولی قبل ترش یا موازی اش حداقل ، باید فکری کرد برای رهایی از اذیت های این کشش
- که بعید می دانم بشود از خود این کشش رها شد -