‏نمایش پست‌ها با برچسب ترس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ترس. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اسفند ۲۳, یکشنبه

دام

یک : مانا نیستانی خیلی نزدیک است به همان زبانی که معتقدم فراتر از هزاران جلد کتاب و هزار ساعت سخنرانی ست از نظر تاثیر گذاری و از حیث انتقال مفهوم به حداکثری ترین حالت ممکن از ذهن مشتری تا فهم مخاطب

دو : بارها شعر حافظ را به سبب تسکین می توان خواند و لب خند زد و امید داشت
از آن جنس شعرهایی ست که حالت را بهتر می کند :
مرغ زیرک چون به دام افتد ، تحمل بایدش

سه : نگاه ما مهم است از نگرش یک وهم ِ صاحب شعور ِ قدرتمند پشت دیوار تا زلف لیلی و تصویر عاشقانه ی ارائه شده
و البته لذت و ترس توامان یک انتخاب
در هر کجا که ایستاده باشیم تاثیر مستقیم دارد روی جهت گیری معیشتی و زنده گانی ما

چهار: کدام راه را باید برگزید؟
در همین وضعیت باقی ماند ؟ ( من می گویم : لحظه ی پیشا تصمیم )
انتخاب کرد و تمامش کرد؟
در انتظار انتخاب های بهتر ایستاد
.
.
.
اینجا همان لحظه ی ترساننده ی تصمیم است
همان که فکر می کنم کیرکگور برایش ترس و لرز را نوشته است



۱۳۹۴ اسفند ۶, پنجشنبه

فوبیای تکرار تاریخ !


برای منی که پدرم شب ها بیشتر از آنکه قصه های شیرین کودکانه بگوید ، تاریخ می خواند؛ همیشه تاریخ یک دانشگاه بزرگ بوده است به همراه یکجور تلخکامی همیشگی مضمن

هربار که به تاریخ رجوع کرده ام برای ارتقای معیار های مهم زندگیم توشه ی پری جمع کرده ام و این بصورت نسبی همواره وجود داشته است
همیشه باعث شده بتوانم از چند وجه و از بالا به هر مسئله ای نگاه کنم و حالا وقتی به 28 سال گذشته نگاه می کنم احساس می کنم بی آنکه به اصطلاح جوانی کرده باشم مستقیما بزرگ شده ام - بقول شریعتی بعد کودکی پریده ام به بزرگسالی -

ترس بزرگ من اما لمس لحظات و دقیقه هایی است که در جهان اطرافم با هر مقیاسی اتفاق افتاده و برایم بطرز غریبی آشنا بوده است
تکرار تلخی های تاریخ
آن هم برای مردمی که بیشتر از همه دسترسی به تاریخ دارند اما وقتش را ندارند - بخوانید دوست ندارند وقتش را داشته باشند-

تمام هم و غمم این است که چاقوی تیز این تکرار کند شود
شبیه آنچه خرداد 92 افتاد
و ذوق می کنم وقتی می بینم تونس شده استثنا تا بهار عربی کامم را زهر نکند
و امید داشته باشم به نهاد انسان

این روزها و این ساعت ها بازهم دلهره ام از تکرار تاریخ بیشتر شده - وقتی تکرار دوباره به چند قدمی زیست جهان من رسیده است
به شهری که در آن زندگی می کنم و اینقدر واضح و صریح و مستقیم قدرت تغییر در ساختار اینده ام را دارد

امیدوارم دست از احساسی بازی های بچه گانه برداریم و همگی رای بدهیم - خیلی دست بالا گرفتم؟ - حداکثرمان رای دهیم
شاید به این جامعه ی کوتاه مدت کلنگی ، فرصت دادیم امیدوار باشد از این تسلسل می توان بیرون آمد

به انسان بودن و قدرت تغییر امیدوار می شویم؟؟؟؟


۱۳۹۴ دی ۴, جمعه

ترس

انگار همين چند ساعت پيش بود
مستاصل و کلافه بودم و عصباني از همه چيز و همه کس ؛ از نظام و مردم و بيشتر از همه از دست خودم
اينترنت و آنتن هاي موبايل ها قطع بودند
و حتي يک شماره ثابت هم در ذهن خودم و حافظه موبايلم نبود
خيلي راحت با گرفتن تمام ابزاري که با آن خو کرده بودم ، احساس خفگي مي کردم

30 خرداد 88 را تا آخر عمرم فراموش نمي کنم
هر بار که وابستگي ام بيشتر مي شود به ابزاري ، يکهو شبيه يک کابوس آموزنده و تلخ ، شبيه يک زخم کهنه و آگاهي بخش سر باز مي کند.

اين روزها بيشتر به کابوس استيصال فکر مي کنم
به همان ساعت هاي هشدار دهنده
به مايي که هر روز محتاج تر مي شويم به تلگرام و انتخاباتي که نزديک است و اتفاق محتمل فيلترينگ - ولو موقت- تلگرام و اينستاگرام و ...
به مايي که نمي دانم مي شود اميد داشت روزي توان مديريت ابزارهايمان را داشته باشيم يا نه
به مايي که داريم تمام امورمان را به همين ابزارها گره مي زنيم بي آنکه فکر جايگزينش باشيم
و به انهايي که روز به روز جذاب تر مي کنند ابزاري را که بودنش و اطلاعاتش تمام و کمال در دست هاي آنهاست
آنهايي که هزاران کيلومتر آن طرف تر نشسته اند تا همين مديران سطح پايين فروم ها و سرويس هاي وبلاگي

توهم نيست ، حقيقتي است که دوست نداريم ببينيمش تا روزي که با سيلي نشان مان دهند
دوباره !

بايد که بشود نشست و راهي براي آلوده نشدن براي يک جايگزين و براي تماميت حريم خصوصي مان پيدا کرد
تا دير نشده

دوستي داشتم که مي گفت: مي ترسم از فيس بوک و آخر هم اکانتي درست نکرد و نيمد
خوب جايي را ديده بود طفلک