۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

چه می گویم اصلا؟

هوا از من بگیر
خنده ات را نه
معنای زندگی من
با شما هستم بانو
با شما که برای لب خند هایت تصمیم نمیگیری
با شما که لب خند در صدا زدن نامت ضروری ست
با شما که هی پشت به پشت هم باید گریه را خندید و ترس را هم

قلم رسواگر خوبی ست
می نویسد م تا رسوا کند
و چه باک از رسوایی؟
من سالهاست که اشک هایم را و فریادهایم را و قهقاه هایم را برای همین روزها نگاه داشته بودم

بی لب خند های تو
بی پشتوانه ام بانو
برای همین است که بی وقفه نامت را صدا می زنم
بی لب خند های تو یکباره بی معنا می شود زیستنم
یکباره کم اورده باشم انگار
یکباره گریخته باشم به مرزهای هذیان نویسی و پشت هم لغات را ردیف کردن انگار
هیچ معنایی ندارد این نوشته
بخوان التماس نامه
بخوان عجز
بخوان دلتنگی نامه درست وقتی چند لحظه نیست خداحافظی کرده باشمت
اینها را بخوان و بعد
اگر خواستی
فقط اسم خودت را به زبان بیاور
همیین یکبار

پ.ن : توی اتوبوس یا بعبارتی اتوبوس نوشت

۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

احوالات روزگار ننوشتن

زل زدم به صفحه ی سفید مانیتور

می خواهم بنویسم چون باید که بنویسم اما ...

می شود 

باید که بشود 

تا همین چند خط که شد 

کیفیت نوشته هایم که مهم باشد بر کمیت ش خواهی بخشید ، می دانم 

هنر پناه بزرگی است 

و من این را حالا می فهمم 

وقتی به جبر زندگی کردن و کسب معیشت، روزمرگی هایم گره خوردند به انسانهایی که هیچ نقطه مشترکی با ایشان ندارم. حالا ست که می فهمم و درک می کنم این هنر چقدر مهم است و چقدر حیاتی ست و نجات دهنده و آرام بخش 

هنر پناه گاه  ِ تمام انسان هایی است که اهل درد هستند و دارای نقاط مشترک احساسی و فکری که چون مجبورند کنار کسان دیگر باشند و روزگار بگذرانند ، اینطور با هم ارتباط می گیرند.

با رمز و راز و در عین زیبایی و در عین ... 

در عین ...

یک صفت ملموس ناب به ذهنم رسیده بود که تا قبلاینکه نوبت ش بشود و خلق شود از یادم رفت 

هوم

مهم که نیست - بیانیه نمی خواهم صادر کنم که

گفتم

کیفیت باید مهم باشد 

از هنر می گفتم 

هنر گاه ای است برای پناه اوردن و اشتراک نگفتنی ها به آنها که محرم هستند و بس

همیشه هم نمیشود نوشت یا شعر گفت ، گاهی موسیقی گاهی نقاشی گاهی حتی با هم یک فیلم مشترک را دیدن و از اینها هم ساده تر 

گاهی با لغات بازی کردن و مفهوم نو ساختن ، شبیه همین لب خند ِ خودمان 

برای همین هم هست که گاهی فاصله می افتد بین نوشتن هایم برای تو 

دست خودم هم نیست 

خودشان دوست دارند اینطور خودشان را به تو برسانند

نقطه ، سر شهریور 



۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

باز هم نوشتن

بی گمان باید نوشت
بی شک باید تا می شود نوشت
نوشت
به امید انکه تو بخوانی شان
بی خیال تمام نوشته های جدی که در سرم جاخوش میکنند
ریشه میکنند و می پوسند اخر سر
حاضرم هیچ کس هیچ وقت از دخمه اشفته ی سرم چیزی دستگیرش نشودو اخرش از من به هیچ عنوانی بجز " معمولی " استفاده نکند اما
اما
تو بخوانیم
اما هرچه مربوط به تو باشد و شانه های کلمات توان حملش را داشتند بنویسم
تا تو بخوانی شان
تا ...
مگر منتهای بی کرانگی ارزوهای یک نویسنده بیش از این است بانو؟
نمیترسم از معمولی نام نهاده شدن پس از مرگ
می ترسم که بمیرم و هر انچه که باید و باید ؛ برای خوانش تو ننوشتم
همین
به حرمت قلم قسم همین

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

این حقیقت است بانو

این حقیقت است که پشت به پشت آینه باید نشست
من اما به تو اقتدا میکنم
روبرویت
به شانه هایت
به لطافت مسحور موهایت

نوشتن سخت باید یاشد انگار
سخت تر از بوسیدن
من اما
برای تطهیرم نوشتن را برگزیدم

۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

روز-داخلی-اتوبوس بی ار تی

از هرچیز این فناوری مدرن دل خوشی نداشته باشم از هر پروسه ای ش که برای همیشه نوشتن ترغیبم کنه استقبال می کنم
حتی اگه واسه نوشتن همین چند خط یک ربع تموم طول بکشه

از نوشتن همین روزمرگی ها
به نوشتن برخواهم گشت

:)

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

از نوشتن


باید بشود که بنویسی؛ حتی اگر فقط یکبار در روز یا شبی که می تواند یادت هم نباشد، پناه آوردی باشی به نوشتن. به همین نوشتن غریب

چقدررر این روزها ، خاصه وقتی در خانه را می بندم و راه می افتم به سمت شرکت ، دلم برای نوشتن تنگ می شود. معلوم است که بیزارم از تمام شدنم ، از شبیه همه ی مردم تکراری اطرافم شدن، معلوم است که بیزارم از تکراری شدن روال زندگی و رسیدگی به معیشت به عنوان اولویت اول زندگی. اما دلیل تنگ شدن دلم برای نوشتن این ژست های بیرونی ام و امثالهم نیست

بی که حرف اضافی بزنم و بی که از همین نوشتنی بگویم که شده عنوان این دلنوشته ! ، نه که بخواهم ، که احساس نیاز می کنم به نوشتن

این است که از بی حوصلگی م برای نوشتن و بعد دلتنگی ام درست وقتی که نمی شود نوشت ، از همین تسلسل خنده دار و تلخ خسته شده م

خواهم نوشت حتی اگر ارزش والایی برای خواندن نداشته باشد و حتی کهکشانهای زیادی با همین چند ماه گذشته م داشته باشند

و شاید برای اولین بار در زندگیم می خواهم بنویسم فقط برای نوشتن .




۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

حقیقت محض


می دانی بانو؟

روز به روز معتقد تر می شوم به اینکه مفهوم عمیق تمام نوشته هایم می تواند یک جا و به سادگی اب خوردن در یک عکس و نقاشی جا شود

" مرا " اش را نادیده بگیر ، تمام حرف هایم در همان " تو " است و همین عکس و احساس دین ای به وسعت بی کرانه ی یک نگاه تو