۱۳۹۲ دی ۷, شنبه
احوالات روزگار ننوشتن
۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه
باز هم نوشتن
بی گمان باید نوشت
بی شک باید تا می شود نوشت
نوشت
به امید انکه تو بخوانی شان
بی خیال تمام نوشته های جدی که در سرم جاخوش میکنند
ریشه میکنند و می پوسند اخر سر
حاضرم هیچ کس هیچ وقت از دخمه اشفته ی سرم چیزی دستگیرش نشودو اخرش از من به هیچ عنوانی بجز " معمولی " استفاده نکند اما
اما
تو بخوانیم
اما هرچه مربوط به تو باشد و شانه های کلمات توان حملش را داشتند بنویسم
تا تو بخوانی شان
تا ...
مگر منتهای بی کرانگی ارزوهای یک نویسنده بیش از این است بانو؟
نمیترسم از معمولی نام نهاده شدن پس از مرگ
می ترسم که بمیرم و هر انچه که باید و باید ؛ برای خوانش تو ننوشتم
همین
به حرمت قلم قسم همین
۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه
این حقیقت است بانو
این حقیقت است که پشت به پشت آینه باید نشست
من اما به تو اقتدا میکنم
روبرویت
به شانه هایت
به لطافت مسحور موهایت
نوشتن سخت باید یاشد انگار
سخت تر از بوسیدن
من اما
برای تطهیرم نوشتن را برگزیدم
۱۳۹۲ مهر ۲۳, سهشنبه
روز-داخلی-اتوبوس بی ار تی
از هرچیز این فناوری مدرن دل خوشی نداشته باشم از هر پروسه ای ش که برای همیشه نوشتن ترغیبم کنه استقبال می کنم
حتی اگه واسه نوشتن همین چند خط یک ربع تموم طول بکشه
از نوشتن همین روزمرگی ها
به نوشتن برخواهم گشت
:)
۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه
از نوشتن
باید بشود که بنویسی؛ حتی اگر فقط یکبار در روز یا شبی که می تواند یادت هم نباشد، پناه آوردی باشی به نوشتن. به همین نوشتن غریب
چقدررر این روزها ، خاصه وقتی در خانه را می بندم و راه می افتم به سمت شرکت ، دلم برای نوشتن تنگ می شود. معلوم است که بیزارم از تمام شدنم ، از شبیه همه ی مردم تکراری اطرافم شدن، معلوم است که بیزارم از تکراری شدن روال زندگی و رسیدگی به معیشت به عنوان اولویت اول زندگی. اما دلیل تنگ شدن دلم برای نوشتن این ژست های بیرونی ام و امثالهم نیست
بی که حرف اضافی بزنم و بی که از همین نوشتنی بگویم که شده عنوان این دلنوشته ! ، نه که بخواهم ، که احساس نیاز می کنم به نوشتن
این است که از بی حوصلگی م برای نوشتن و بعد دلتنگی ام درست وقتی که نمی شود نوشت ، از همین تسلسل خنده دار و تلخ خسته شده م
خواهم نوشت حتی اگر ارزش والایی برای خواندن نداشته باشد و حتی کهکشانهای زیادی با همین چند ماه گذشته م داشته باشند
و شاید برای اولین بار در زندگیم می خواهم بنویسم فقط برای نوشتن .
۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه
اعتراف
دو هفته است که می خواهم بنویسم و هی نمی شود
هی بی قراری می کند برای آمدن ، که چه عرض کنم؟ برای سر ریز شدن اما
اما نمی شود
هی نمی شود
درگاه خروجی این سر صاحب مرده شد مدخل بهشت واژه های جا مانده
همگی شان یک جا و تا مرز فراموش شدن، برای بیرون پریدن تلاش می کنند و آخر صفحه ی سفید روبرویم فقط خیس می شود و بس
چه دلشوره ی عجیبی داشتم و حالا نمیدانم چه بر سرم آمده که نه از هجوم واژه ها خبری هست و نه از نمی شودها
کلافه شده م بانو
چه ربطی است میان این نزدیکی و دوری شما با تمام این اتفاقات ریز و درشت و نگفتنی که اینطور حیرت مرا بیشتر می کند؟
چرا پس من وسط این همه تاریخ عاشقانه نویس های معلوم الحال، برعکس شده حالاتم؟
وقتی که دورتری چنان می شوم و وقتی نزدیک تری چنین؟
حکایت مضحکی دارم بانو اخر می دانی؟ یکجورهای ظرفیت هضم تمام نگاهت را هم ندارم
چه رسد به ادعای برای تو نوشتن
قفل می شود تمام مجاری احساسم و غالب تهی می کنم در ظرف بی منتهای حیرت
حیرت از شکوه معظم شما
و بعد
بعدی ندارد
همین
