۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

از نوشتن


باید بشود که بنویسی؛ حتی اگر فقط یکبار در روز یا شبی که می تواند یادت هم نباشد، پناه آوردی باشی به نوشتن. به همین نوشتن غریب

چقدررر این روزها ، خاصه وقتی در خانه را می بندم و راه می افتم به سمت شرکت ، دلم برای نوشتن تنگ می شود. معلوم است که بیزارم از تمام شدنم ، از شبیه همه ی مردم تکراری اطرافم شدن، معلوم است که بیزارم از تکراری شدن روال زندگی و رسیدگی به معیشت به عنوان اولویت اول زندگی. اما دلیل تنگ شدن دلم برای نوشتن این ژست های بیرونی ام و امثالهم نیست

بی که حرف اضافی بزنم و بی که از همین نوشتنی بگویم که شده عنوان این دلنوشته ! ، نه که بخواهم ، که احساس نیاز می کنم به نوشتن

این است که از بی حوصلگی م برای نوشتن و بعد دلتنگی ام درست وقتی که نمی شود نوشت ، از همین تسلسل خنده دار و تلخ خسته شده م

خواهم نوشت حتی اگر ارزش والایی برای خواندن نداشته باشد و حتی کهکشانهای زیادی با همین چند ماه گذشته م داشته باشند

و شاید برای اولین بار در زندگیم می خواهم بنویسم فقط برای نوشتن .




۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

حقیقت محض


می دانی بانو؟

روز به روز معتقد تر می شوم به اینکه مفهوم عمیق تمام نوشته هایم می تواند یک جا و به سادگی اب خوردن در یک عکس و نقاشی جا شود

" مرا " اش را نادیده بگیر ، تمام حرف هایم در همان " تو " است و همین عکس و احساس دین ای به وسعت بی کرانه ی یک نگاه تو


اعتراف


دو هفته است که می خواهم بنویسم و هی نمی شود
هی بی قراری می کند برای آمدن ، که چه عرض کنم؟ برای سر ریز شدن اما
اما نمی شود
هی نمی شود
درگاه خروجی این سر صاحب مرده شد مدخل بهشت واژه های جا مانده
همگی شان یک جا و تا مرز فراموش شدن، برای بیرون پریدن تلاش می کنند و آخر صفحه ی سفید روبرویم فقط خیس می شود و بس

چه دلشوره ی عجیبی داشتم و حالا نمیدانم چه بر سرم آمده که نه از هجوم واژه ها خبری هست و نه از نمی شودها
کلافه شده م بانو
چه ربطی است میان این نزدیکی و دوری شما با تمام این اتفاقات ریز و درشت و نگفتنی که اینطور حیرت مرا بیشتر می کند؟
چرا پس من وسط این همه تاریخ عاشقانه نویس های معلوم الحال، برعکس شده حالاتم؟
وقتی که دورتری چنان می شوم و وقتی نزدیک تری چنین؟

حکایت مضحکی دارم بانو اخر می دانی؟ یکجورهای ظرفیت هضم تمام نگاهت را هم ندارم
چه رسد به ادعای برای تو نوشتن

قفل می شود تمام مجاری احساسم و غالب تهی می کنم در ظرف بی منتهای حیرت
حیرت از شکوه معظم شما
و بعد

بعدی ندارد

همین 

۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

رعشه با زبانی الکن


رعشه های تکراری هر شب ، نه از توهم پریدن

از تصور لذیذ تمام آن چیزی ست که به آغوش تو می رساندم

مسری شده به جای جای زندگیم

به آینه ، پنجره ها

به ساعت روی دیوار

من اینجا با تمام زندگیم ، در شوق دیدن تو ، به رام کردن زلزله برخاستیم

تنها کافی ست ... هوای آمدن کنی بانو



۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

سکوت


های ی ی ی ی ی 

ای تمام کلماتی که روبرویم به شرم ایستاده اید 

راه را باز کنید 

سکوت 

با تمام نگفتنی هایش ، آسیمه بسر عزم فرو ریختن کرده است




با زبان سکوت بخوانم این بار 

: )

۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه

رسالت !

شبنم

یعنی ترنم شاعرانه ی گلبرگ

وقتی که بی حواس دلش برای آمدن بهار تنگ می شود

وقتی

دست های بی بهانه ی خیال مرا می گیرد و تا نوازش گونه های تو

هی

هی همان سرودی را زمزمه می کند

که باران و بهار و خورشید برای لب خند تو می خوانند

.
.
.

اشک

یعنی رسالت همیشگی عشق

وقتی که گاه و بیگاه به پیامبری مبعوثم می کند

که هر واژه ای بشود بادبادکی رها

رهای رها

میان بی کرانه گی  ِ  یک آسمان نگفتنی

میان انبوه یک حجم نا مشخص از دل تنگی

کاش

پایان رسالتم به اشاره ی کوچک انگشتان تو باشد




۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

برای تو : سلام شهریوری ِ درختان ِ تاک


به تمام کلمات سلامی دوباره خواهم کرد

به سلام

به نور

به ماه

به دوست داشتن

به تو

زنده ام به تلفظ مدام نام تو

نفس می کشم از عطر بابونه های آن نمی دانم کجایی که با دست های تو در اتاقم رخنه می کنند

من پر از هوای تازه ی برگشتنم

پر از تسلط  بی کرانه ی لب خند

من از آغاز نامه های عاشقانه ، به سوی تو پر می کشم

دست بگذار و تمام نقطه ها را بردار

من به بی انتها ترین شعر دنیا نشسته ام تا به انتهای گیسوان تو پرواز کنم

نامه هایم به تو نقطه هم ندارند چه رسد به پایان

منم سلام شهریوری درختان تاک

فرزند خلف تمام پدرانم

تمام عاشقان بی چون و چرای دنیا

با میراث گران بهای شان ، صدایت می کنم

با تمنای به ارث رسیده ام برای سلام برای دیدن لب خند تو

سلام : )