۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳, شنبه

معیار !


عاشقانه های تو نه پر شورند و نه آرام
می شود رقصید از سر مستی و پرواز کرد از سر ذوق
یا گوشه ای آرام تر از برکه نشست و زل زد به تو
به دست هایت
به حجم پر ظرافت هر آن چیزی که دنیای تجربی ذهنم عاجز است از تصور ش حتی و لاجرم مسئولیت به دل سپرده می شود و ...

این قلم هنوز هم دلتنگ نگاشتن برای توست اگر هر بار بیشتر ببیندت اگر هربار بیشتر لمست کند
می دانی بانو؟
این روزها به این نتیجه رسیده ام که عیار مردی به دوست داشتنش است
سنگ محک مردانگی اش ، عشق است و بس
عاشقی کردن بزرگترین کنشی ست که هر کسی خلاف جریان آب می تواند انجام دهد
و چه باک؟
من که تمامی عمرم دربدر یافتن همین بودم
همین ایستادن
بر سر راه تقویم
و هی پشت هم
مشق شهریور کردن

: )

برای نوشتن هیچ وقت دیر نیست !


درست در اوج لحظاتی که معیشت ، دست فاعلیت ش را برایم از همیشه بیشتر رو کرده است
تصمیم گرفتم دوباره از همان کارهایی بکنم که زمانی بیشتر می کردم

وبلاگ را سر و سامان خواهم داد
وقت خواهم گذاشت برایش
با تمام این مدتی که یاد گرفتم و تحلیل کردم و کلنجار رفتم
با مفاهیم
با ارزش ها
با اخلاق

انگار رسالتی روی دوشم سنگینی کرده باشد به شهرت " نوشتن "

دوباره جدی خواهم نوشت

دوباره خواستن را بر قامت عادی نبودن می کنم

لب خند به نوشتنی که هیچ وقت برایش دیر نیست

لب خند به شهریور
موسم پر کشیدن خواستن ها
که نه
خود خواستن ها

۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

چه می گویم اصلا؟

هوا از من بگیر
خنده ات را نه
معنای زندگی من
با شما هستم بانو
با شما که برای لب خند هایت تصمیم نمیگیری
با شما که لب خند در صدا زدن نامت ضروری ست
با شما که هی پشت به پشت هم باید گریه را خندید و ترس را هم

قلم رسواگر خوبی ست
می نویسد م تا رسوا کند
و چه باک از رسوایی؟
من سالهاست که اشک هایم را و فریادهایم را و قهقاه هایم را برای همین روزها نگاه داشته بودم

بی لب خند های تو
بی پشتوانه ام بانو
برای همین است که بی وقفه نامت را صدا می زنم
بی لب خند های تو یکباره بی معنا می شود زیستنم
یکباره کم اورده باشم انگار
یکباره گریخته باشم به مرزهای هذیان نویسی و پشت هم لغات را ردیف کردن انگار
هیچ معنایی ندارد این نوشته
بخوان التماس نامه
بخوان عجز
بخوان دلتنگی نامه درست وقتی چند لحظه نیست خداحافظی کرده باشمت
اینها را بخوان و بعد
اگر خواستی
فقط اسم خودت را به زبان بیاور
همیین یکبار

پ.ن : توی اتوبوس یا بعبارتی اتوبوس نوشت

۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

احوالات روزگار ننوشتن

زل زدم به صفحه ی سفید مانیتور

می خواهم بنویسم چون باید که بنویسم اما ...

می شود 

باید که بشود 

تا همین چند خط که شد 

کیفیت نوشته هایم که مهم باشد بر کمیت ش خواهی بخشید ، می دانم 

هنر پناه بزرگی است 

و من این را حالا می فهمم 

وقتی به جبر زندگی کردن و کسب معیشت، روزمرگی هایم گره خوردند به انسانهایی که هیچ نقطه مشترکی با ایشان ندارم. حالا ست که می فهمم و درک می کنم این هنر چقدر مهم است و چقدر حیاتی ست و نجات دهنده و آرام بخش 

هنر پناه گاه  ِ تمام انسان هایی است که اهل درد هستند و دارای نقاط مشترک احساسی و فکری که چون مجبورند کنار کسان دیگر باشند و روزگار بگذرانند ، اینطور با هم ارتباط می گیرند.

با رمز و راز و در عین زیبایی و در عین ... 

در عین ...

یک صفت ملموس ناب به ذهنم رسیده بود که تا قبلاینکه نوبت ش بشود و خلق شود از یادم رفت 

هوم

مهم که نیست - بیانیه نمی خواهم صادر کنم که

گفتم

کیفیت باید مهم باشد 

از هنر می گفتم 

هنر گاه ای است برای پناه اوردن و اشتراک نگفتنی ها به آنها که محرم هستند و بس

همیشه هم نمیشود نوشت یا شعر گفت ، گاهی موسیقی گاهی نقاشی گاهی حتی با هم یک فیلم مشترک را دیدن و از اینها هم ساده تر 

گاهی با لغات بازی کردن و مفهوم نو ساختن ، شبیه همین لب خند ِ خودمان 

برای همین هم هست که گاهی فاصله می افتد بین نوشتن هایم برای تو 

دست خودم هم نیست 

خودشان دوست دارند اینطور خودشان را به تو برسانند

نقطه ، سر شهریور 



۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

باز هم نوشتن

بی گمان باید نوشت
بی شک باید تا می شود نوشت
نوشت
به امید انکه تو بخوانی شان
بی خیال تمام نوشته های جدی که در سرم جاخوش میکنند
ریشه میکنند و می پوسند اخر سر
حاضرم هیچ کس هیچ وقت از دخمه اشفته ی سرم چیزی دستگیرش نشودو اخرش از من به هیچ عنوانی بجز " معمولی " استفاده نکند اما
اما
تو بخوانیم
اما هرچه مربوط به تو باشد و شانه های کلمات توان حملش را داشتند بنویسم
تا تو بخوانی شان
تا ...
مگر منتهای بی کرانگی ارزوهای یک نویسنده بیش از این است بانو؟
نمیترسم از معمولی نام نهاده شدن پس از مرگ
می ترسم که بمیرم و هر انچه که باید و باید ؛ برای خوانش تو ننوشتم
همین
به حرمت قلم قسم همین

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

این حقیقت است بانو

این حقیقت است که پشت به پشت آینه باید نشست
من اما به تو اقتدا میکنم
روبرویت
به شانه هایت
به لطافت مسحور موهایت

نوشتن سخت باید یاشد انگار
سخت تر از بوسیدن
من اما
برای تطهیرم نوشتن را برگزیدم

۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

روز-داخلی-اتوبوس بی ار تی

از هرچیز این فناوری مدرن دل خوشی نداشته باشم از هر پروسه ای ش که برای همیشه نوشتن ترغیبم کنه استقبال می کنم
حتی اگه واسه نوشتن همین چند خط یک ربع تموم طول بکشه

از نوشتن همین روزمرگی ها
به نوشتن برخواهم گشت

:)