۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه
اعتراف
دو هفته است که می خواهم بنویسم و هی نمی شود
هی بی قراری می کند برای آمدن ، که چه عرض کنم؟ برای سر ریز شدن اما
اما نمی شود
هی نمی شود
درگاه خروجی این سر صاحب مرده شد مدخل بهشت واژه های جا مانده
همگی شان یک جا و تا مرز فراموش شدن، برای بیرون پریدن تلاش می کنند و آخر صفحه ی سفید روبرویم فقط خیس می شود و بس
چه دلشوره ی عجیبی داشتم و حالا نمیدانم چه بر سرم آمده که نه از هجوم واژه ها خبری هست و نه از نمی شودها
کلافه شده م بانو
چه ربطی است میان این نزدیکی و دوری شما با تمام این اتفاقات ریز و درشت و نگفتنی که اینطور حیرت مرا بیشتر می کند؟
چرا پس من وسط این همه تاریخ عاشقانه نویس های معلوم الحال، برعکس شده حالاتم؟
وقتی که دورتری چنان می شوم و وقتی نزدیک تری چنین؟
حکایت مضحکی دارم بانو اخر می دانی؟ یکجورهای ظرفیت هضم تمام نگاهت را هم ندارم
چه رسد به ادعای برای تو نوشتن
قفل می شود تمام مجاری احساسم و غالب تهی می کنم در ظرف بی منتهای حیرت
حیرت از شکوه معظم شما
و بعد
بعدی ندارد
همین
۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه
رعشه با زبانی الکن
رعشه های تکراری هر شب ، نه از توهم پریدن
از تصور لذیذ تمام آن چیزی ست که به آغوش تو می رساندم
مسری شده به جای جای زندگیم
به آینه ، پنجره ها
به ساعت روی دیوار
من اینجا با تمام زندگیم ، در شوق دیدن تو ، به رام کردن زلزله برخاستیم
تنها کافی ست ... هوای آمدن کنی بانو
۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه
سکوت
های ی ی ی ی ی
ای تمام کلماتی که روبرویم به شرم ایستاده اید
راه را باز کنید
سکوت
با تمام نگفتنی هایش ، آسیمه بسر عزم فرو ریختن کرده است
با زبان سکوت بخوانم این بار
: )
۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه
رسالت !
شبنم
یعنی ترنم شاعرانه ی گلبرگ
وقتی که بی حواس دلش برای آمدن بهار تنگ می شود
وقتی
دست های بی بهانه ی خیال مرا می گیرد و تا نوازش گونه های تو
هی
هی همان سرودی را زمزمه می کند
که باران و بهار و خورشید برای لب خند تو می خوانند
.
.
.
اشک
یعنی رسالت همیشگی عشق
وقتی که گاه و بیگاه به پیامبری مبعوثم می کند
که هر واژه ای بشود بادبادکی رها
رهای رها
میان بی کرانه گی ِ یک آسمان نگفتنی
میان انبوه یک حجم نا مشخص از دل تنگی
کاش
پایان رسالتم به اشاره ی کوچک انگشتان تو باشد
یعنی ترنم شاعرانه ی گلبرگ
وقتی که بی حواس دلش برای آمدن بهار تنگ می شود
وقتی
دست های بی بهانه ی خیال مرا می گیرد و تا نوازش گونه های تو
هی
هی همان سرودی را زمزمه می کند
که باران و بهار و خورشید برای لب خند تو می خوانند
.
.
.
اشک
یعنی رسالت همیشگی عشق
وقتی که گاه و بیگاه به پیامبری مبعوثم می کند
که هر واژه ای بشود بادبادکی رها
رهای رها
میان بی کرانه گی ِ یک آسمان نگفتنی
میان انبوه یک حجم نا مشخص از دل تنگی
کاش
پایان رسالتم به اشاره ی کوچک انگشتان تو باشد
۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه
برای تو : سلام شهریوری ِ درختان ِ تاک
به تمام کلمات سلامی دوباره خواهم کرد
به سلام
به نور
به ماه
به دوست داشتن
به تو
زنده ام به تلفظ مدام نام تو
نفس می کشم از عطر بابونه های آن نمی دانم کجایی که با دست های تو در اتاقم رخنه می کنند
من پر از هوای تازه ی برگشتنم
پر از تسلط بی کرانه ی لب خند
من از آغاز نامه های عاشقانه ، به سوی تو پر می کشم
دست بگذار و تمام نقطه ها را بردار
من به بی انتها ترین شعر دنیا نشسته ام تا به انتهای گیسوان تو پرواز کنم
نامه هایم به تو نقطه هم ندارند چه رسد به پایان
منم سلام شهریوری درختان تاک
فرزند خلف تمام پدرانم
تمام عاشقان بی چون و چرای دنیا
با میراث گران بهای شان ، صدایت می کنم
با تمنای به ارث رسیده ام برای سلام برای دیدن لب خند تو
سلام : )
۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه
سلام
روزی شروع می کند به ترکیدن این بغض نا ماندگار سمج
آخرش که می دانی چیست؟
روزی دوباره قلم را بی آنکه بخواهم می گیرم و تند تند ازغریبی دلچسب یاد تو می نویسم میان این همه شلوغی مدام
روزی دوباره به هر قیمتی که باشد نخواهم نوشت تا نترکد
شب قبلش دوباره به خواب می روم ، می دانم
تعبیر خواب های کودکیم
شبش حتمن تو به خوابم می آیی
شبش حتمن ...
من از دست های یتیم کدام وسوسه آب می نوشم؟
کاش بشود نوشت این لعنتی های ماسیده بر ذهنم را
کاش بشود فریاد کشید
داد زد
زل زد به چشم های تو
برخاست
رقصید
و زندگی کرد درست همانطور که شاعران
هوم
مگر می شود کسی تو را ببیند و حرفی برای گفتن و احساسی برای سرودن در چشم هایش بماند؟
تو برای قداست آمده ای ، می دانم
برای غسل تمعید واژه ها
همین واژه ها که به هر چینشی حقیرند و نا توان
به واژه ها بگو تاریخ تکرار شود
بگو اعجازشان تمام شده
بگو مردم دیگر از سخن گفتنشان در گهواره به هیچان نمی آیند
بگو رسالت شان را بسپارند به مادرشان
به مریم
بگو به دوران جدید خوش آمدند
به دوران پادشاهی سکوت
شاعری من
بگذار تمام مردم جهان سالها در انتظار شکسته شدن روزه من بنشینند و من زل بزنم به چشم های تو و به خواب بروم
و دوباره خواب چشم های تو را ببینم تعبیر ِخواب ِ مسلط ِ کودکی
اشتراک در:
پستها (Atom)
