۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

بهانه گیری به وقت بی قراری 2

دست هایم را محکم چسبانده ام به صفحه ی ساعت

صبح برای من

با شروع مهربان چشم های تو آغاز می شود

درخت و نیلوفر و گلبرگ را نمی دانم


بهانه گیری به وقت بی قراری

دست هایم را محکم چسباندم به صفحه ی ساعت
به دلم قول دادم
تا وقتی دستور دهد برای تو بنویسم
.
.
.
سلام
بگذار بی تکلف برایت بنویسم
سرم برای شانه های تو بهانه می گیرد
تمام دلخوشی ش پناه پر لطافت غریبی است به وسعت بزرگ ترین پرچین بارانی رویاهای کودکی
بهانه می گیرد اشک
بهانه می گرد دست
بهانه می گیرد دل
بیا که این شاگردان بی قرار ، هرچه ناظم در این دنیا ست را کلافه می کنند به هر ثانیه تاخیر تو
دوره می افتند در تمام کوچه ها و خانه ها
هر چه ساعت ببینند جلو می کشند به وقت دیدن تو
به وقت دیدن تو

می بینی؟
دل است دیگر
بهانه می گیرد برای نوشتن
بعد
هیچ
مجبورم می کند به ننوشتن
امانم را بریده به سه نقطه ها پناه ببرم
...
...
...
...

۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

لب خند تو


دلم برای نوشتن تنگ شده و چشمانم برای اشک. آنقدر که نفهمیدم از کدام روزن این اتاق مشت مشت ابر و اقاقی و بابونه نفوذ می کند

مادر که بفهمد دوباره دلگیر خواهد شد آخر همین دیشب بود دستی به سرو روی خسته ام کشید. اما کاش کمی هم سرش را می گذاشت روی قلبم درست شبیه بچگی ها، شاید می شنید که چه قدر در تسلط توده های متراکم یاد توست

اخبار را یکبار از شبکه ی دل من بشنوید جماعت

هوا، دیروز و امروز و هر روز بارانی است هر روز به غریب ترین و ساده ترین دلیل ثبت نشده ی دنیا می گیرد و به اولین روزنه ی لب خند تو باز می شود
هوای دل من بی ثبات ترین هوای دنیاست
ناگهان دلش هوای بوییدنت را می کند شروع می کند به بهانه گرفتن انقدر بهانه می گیرد که از خواب بیدارم کند حتی

بی قرار تر از همیشه و حالا و هر روز، تمام انگشت های اشاره ی امید را بسوی تو می بیند
فقط تو

انگار کرده باشی که جز این هیچ برایش نمانده و چقدر هم خوب
چقدرررر هم خوب

تمام استواری این دل ناماندگار به لب خند های گاه و بیگاه تو بسته ست سلام شهریوری

هربار ، گاه و بیگاه لب خند بزن تا ...

تا ستاره بیشتر بماند و ماه هیچ شبی از شب ها غیبش نزند
تا اشک ها فقط برای تو باشد و روی شانه های تو

تا بشود دوام آورد در این سرای هیچ در هیچ  ِ پوچ

تا بشود هنوز هم هواشناس های کنجکاو آزار دهنده، از پیش بینی هوای این دل نا امید شوند

بخند سلام شهریوری من

بخند که حالا دلم نه برای نوشتن و نگاهم نه برای اشک ، که تمامی برای لب خند تو ، دل تنگ ند


۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

من و تو هزار سال بعد ... عشق ، زندگی ، تناسخ


نمی شود که ننویسم این روزها و این صبح ها
نمی شود که چشم هایم پر نشوند
نمی شود که به آرامش پشت کنم

نوشتن برای تو باز کردن دری ست به سوی آرامش
قرار
اصلن بیا بگوییم قرار
می شود که کسی آرام باشد و بی قرار؟ نمی دانم
این را ولی خوب می دانم که وقتی بی قراری ، هیچ چیزی نداری آرامش که سر جای خودش
پس هر بار که می نویسم برای تو انگار در خانه را برای قرار باز می کنم

کاش می شد فاخر تر از این بنویسم ولی چه کنم که وقت بی قراری ....
چه کنم که وقتی با تو حرف می زنم و برای تو دست خودم نیست که این کلمات ناقص چطور به دنیا می آیند و کنار هم می نشینند
فقط دوست دارم بی پروا باشم
بی پروا بنویسم
بگویم
آرام توی گوشهایت داد بزنم!
بعد ناامید از این همه نقصان کلمات عاجز ِبیچاره ، یک دل سیر نگاهت کنم
نگاه
نگاه
نگاه
بی پروا نگاهت کنم و ذره ذره ، قرار شروع کند به پیشروی ...
آن قدر که تمام بی قراری و بی پروایی و بی همه چیز های بودنم را بشوید بریزد پایین
و بعد

نمی فهمم اگر این اعجاز نیست پس اسمش را چه می شود گذاشت؟
اگر تو پیامبر نیستی پس از کجای این دنیای پر از چرک ، قرار در توشه ات قایم کرده ای؟
من که پیش از تو تمام زمین را گشته بودم
تو پیامبری
پیامبری از نمی دانم کجای لطیف ناب سحر آمیز

من به رسالتت
به پیامبریت
همان اولین لب خند
ایمان آوردم

بیا و دست هایم را بگیر و با خودت ببر
بیا و چشم هایم را ببند و گوش هایم را بگیر
بیا و بگذار در آغوشت تمام بی قراری های همیشه ام را
بیا و بگذار همیشه ام را
هنوزم را ....

اتاق بوی خاک باران خورده می دهد

سلام : )


۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

از زنده گی تا تو


مدت هاست می نویسم زنده گی .

برای من همه چیز و همه جا و هر زمانی در این دنیا " زنده گی " ست جز تمام آن فلش هایی که سمت و سوی شان " تو " باشی

تو برای من معنای کامل مفهوم گمشده ای هستی به نام زندگی و من هربار که به یادت می افتم انگار هجرت می کنم از تمام خستگی های ریز و درشت این زنده گی سیاه  ِ هزار شب به زندگی لطیف سحر گونه ی تو

انگار وقت پاره کردن تمام شعرهایم رسیده است تمام آنهایی که به استهزای "اندکی صبر" ها نوشتم


۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

خلاء


میان تمام شلوغی ها و هیاهوهای مدام این روزها ، حفره ی غریبی درونم بزرگ و بزرگ تر می شود بی آنکه خبری کند یا نشانه ای از خود بروز بدهد. بی سر و صدا می خزد به تمام جوانب روحم و بعد حس می کنم نفس تنگی گرفته ام و سرم گیج می رود
دقیقن همان وقت هاست که تمام ذرات وجودم آرزوی دیدن لب خند تو را می کند. پادزهری که ذخیره کرده ست برای روزهای مبادا... هوم ! شاید روزها و ساعت ها و دقایق مبادا حتی

بعد که می خندی چیز غریبی از چشمانم رسوخ می کند و حفره ای که گودال بزرگی شده را ذره ذره وادارش می کند به عقب نشستن. آرامش نسبی به سراغم می آید و دوباره روز از نو

ایمان دارم که پاد زهر همیشگی و آن آرامش جاودانی را باید در وجود تو پیدایش کنم و در آغوش تو

چقدررررر دلم هوای گریه می کند وقتی به آغوشت فکر می کنم

و به نفس کشیدن عمیق با چشم های بسته


پ.ن : این روزها دوست دارم قد تمام سکوت هایم برایت بنویسم
فقط برای " تو "


۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

لرز


نمی شود خسته نبود. لرز گرفته ام آن هم چه لرزی . لرز قبل زایش 
نوشتن سخت ترین زایش دنیاست بی آنکه بشارتی داشته باشد از بهشت یا بخشوده شدن بی آنکه تحویلت بگیرند و لی لی به لالایت بگذارند بی آنکه بتوانی بعدش یک دل سیر ناز عرضه کنی و سر خریدنش دعوا باشد بی آنکه ببرندت حمام !

اولش فقط ویار می کنی گاه و بیگاه ، درست وقتی روبروی چند آدم جدی به مصاحبه نشستی یا در بحرانی ترین لحظات خواب که حتی بودنت را هم فراموش کردی ولی این خواستن لجوج را هرگز
بعد زیادتر می شود آن قدررر که حس می کنی درد داری بدجور هم درد داری و بعد هم فرقی نمی کند کجا باشد و تو چقدر از عنصر غریبی به نام حیا در وجودت ذخیره کرده باشی ، قصد به دنیا آمدن و موجود بودن می کند به همین سختی !
آن قدر در سرت داد می کشی و آن قدر ذره ذره ی بودنت به اشک می افتند و خیس می شوند که انگار زحمت حمام بعدش را هم خودش دارد می کشد این بچه ی ناخلف عزیز
بعد بیرون می آید از هر کجایی که دوست داشته باشد اما دردناک ترینش وقتی ست که دلش بخواهد تکه تکه شود و بیرون بیاید که وای به روزگارت آن وقت
بعدش باز شروع می کنی به لرزیدن 
باز 
دوباره و دوباره و دوباره.

پ.ن : کاش کسی داشته باشی که بعد این همه زایشی که قرار هم نیست عادی شوند یا مجاری فکرت راه گشادتر شدن را پیش بگیرند ، در آغوشش تمام لرزهایت را گریه کنی