۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

ب مثل بهانه

باید که میدان برای جولان بهانه زیادتر شود

وقتی تصمیم می گیری قدری اخلاق نازل تعارفاتت را کنار بگذاری 


۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

بی قراری


حس دردآوری ست اینکه بین همهمه ی آدم ها، یکهو دلت خالی شود ضعف برود. بعد بی که کسی بفهمد کمی برای خودت دل بسوزانی و سعی کنی هضم شود. همین جاهاست تقریبا که بی قراری شروع می شود و...

پ.ن : چندین خط ادامه ش دادم بعد که برگشتم دیدم بی فایده ست و تمسخر انگیز
بقیه اش را یا تجربه کردی و می دانی چه دردی ست یا نکردی و خب هیچی.


۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

انگار


دارم کم کم شک می کنم به این که جایی حوالی همین چند وقت پیش ، اگر بحثی نمی کردم یا نظری نمی دادم در طول روز ، درباره ی چیز مهمی یا بی اهمیتی ، روزم شب نمی شد
آدم به یک جاهایی می رسد که چیزی برای نوشتن و گفتن اذیتش می کند
انگار دستی یا هرچیزی ، چه فرقی می کند؟

حالا ولی به این انگارها خو گرفته باشم
راستش را بخواهید می ترسم
گرچه روحیه ی نهفته ی خود مظلوم نمایی ام را - گرچه نا موفق - ارضا کند

نمی دانم اسمش چیست؟
خیلی هم علاقه ای به دانستنش ندارم

بیشتر حالا دارم جان می کنم که همین چند خط ام از نظر گفتاری فرم ثابتی داشته باشند
که بعد قضاوت نشوم
که نادیده نباشم
که بی تفاوت از کنارم گذشته نشود

در تمام این مدت نتوانستم جلوی این یکی را بگیرم
همین شهوت دیده شدن را
درست مثل ساعتی که یک نفس تا خود بی نهایت کار کند
نمی شود حتی بروی و از گوشه ای ببینی اش
مهلتت نمی دهد بد مصب

دقیقا وقتی اذیت کردنش را حس می کنی که همان " چیز " ها رهایت نکنند
بعد کارهایی می کنی که تمام این سالها مسخره اش می کردی
بعد وسط انجام همان کارها زجر می کشی
له له می زنی که تمام شوند
بگذرند و دوباره بچپی به همان انفعالت

و پشت سر هم با خودت تکرار کنی که
هزار بار شرف دارد این مظلوم نمایی های منفعلانه !


۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

Forrest Gump


هروقت به فیلم ها فکر می کردم با خودم می گفتم روزی می رسه که به افتخار فیلمی ، ایستاده و با صدای بلند دست بزنم؟؟

کارگردان و بازیگری می تونند اینقدر متحولم کنند؟

توی تموم این سالها ارزو شده بود برام و خط قرمز حتی

فارست گامپ ، این فیلم با شرافت و سرشار از انسانیت ، امشب بهترین شب یلدای عمرم رو ساخت

تام هنکس دوست داشتنی

این فیلم رو تا پایان عمرم فراموش نخواهم کرد


سرشار از یه احساس غرورامیزم ... چرا چیزی بیشتر از این باید گفت ؟


۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

وقتی که ...


وقتی پدر و مادرت حتی یکبار هم تا به حال همدیگر را جلویت نبوسیدند

وقتی پیش فرض موجه نشان داده شدن یا بی جنبه نبودن ، یعنی خیلی عادی از معشوق حرف زدن

وقتی هرگونه کنش احساسی در این جامعه ی بیمار نتیجه اش تمسخر است و تعجب و کنجکاوی متمایل به فضولی

باید هم یک نگرانی ذاتی لعنتی در نگاهت باشد نسبت به اطرافیانت در خیابان و کافه و خانه و پارک

دقیقا همینطور می شود که به سرت می زند ، بدجور به سرت می زند " او " یی را که بیشتر ازهر موجودی دوستش داری ، ببری

درست وسط شلوغ ترین میدان شهر و دقیقا طوری که همه نظرشان به تو جلب شود روبرویش در نهایت خاکساری زانو بزنی ،

دست هایش را آرام در دستانت بگیری ، بلند ... خیلی بلند فریاد بزنی : دوستت دارم و بعد جوری که انگار شبنم  روی گلبرگ لطیفی می رقصد دستانش را ببوسی .



پ.ن : این روزها خیلی فکر می کنم به این .


۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

تا تو


هوم ... کاش این اشک صاحب مرده امانم می داد 

کاش خراب شده ی با شرافتی پیدا می کردیم بی هیچ نگاهی که متهمم مان کند و بی هیچ تابلو ایستادن ممنوعی 

آن وقت دیگر بار رسوایی را برای اولین و آخرین بار از دوشم بر میداشتم و چنان در آغوشت می کشیدم 

که برای لحظاتی این همه درد بی درمان ، خجالت بکشند و رهایم کنند.

مهلت برای نوشتن هم ندارم وقتی دست هایت همین نزدیکی ها مشق نیاز لبانم را خط می زند 

بمان که بی قراری ، زمام  کاروان تمام نشدنی  " کاش "ها را از من گرفته است....


۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

قیامت


بگذار

من نگفته برایت چشم می گذارم

با اشک !

جایی بروی که کسی

نباشد - نبیند

جایی که بتوانی باز بخندی

و پایان تاریخ را

باز

به عقب بیندازی